تبليغاتX
عشق نامه ی زندگی
عشق نامه ی زندگی
ای هوای دیدنت سوز و آه من....گوشه ی ابروی تو قبله گاه من.... 
قالب وبلاگ

سلام دوستای خوشگل من!!!!!!

شرمنده که باز هم دیر شد....

آخه خب خودتون که می دونین دیگه ما آخرای کاریم و خلاصه درسا سنگینه و نمیتونم زودبه زود آپ کنم.

اگر یادتون رفته داستان چی شد و به کجا رسید برید قسمت قبل رو یه نگاهی بندازید...چون من تصمیم گرفتم تو یکی دو قسمت دیگه داستان رو تموم کنم. الته و صد البته که این دو سه قسمت آخر طولانی میشه و شما هم به بزرگی خودتون ببخشید و تحمل کنید و تا آخر بخونید که بالاخره این داستان ما هم ببینیم به کجا خواهد رسید.....

حالا هر کی آماده ست دستا بالا..........

.

.

.

.

.

پس یا علی...

به نام حضرت دوست

اون شب وقتی سحر از مدرسه اومد ، من از زبون سحر شنیدم که زندگی قراره بره اصفهان و اونجا بمونه تا یه مدت . اون شب به منزله ی شب عزا و بدترین شب توی تمام عمرم تا اون لحظه بود. چند شب بعد ، نا شام رو خورده بودیم و من وسحر ساکت و بی صدا نشسته بودیم . اون چند شب خونه ی ما مثل شهر ارواح بود! ساکت و سوت و کور....من و سحر پکر و بی حوصله بودیم و به همین خاطر هم مامان و بابا هم ناراحت بودن.

اون شب ما نشسته بودیم و مثلا داشتیم به تلویزیون نگاه می کردیم ولی معلوم بود هر کدوم تو یه فکری هستیم. که یه دفعه صدای مامان زندگی اومد که داشت به زندگی می گفت: عزیزم دخترم به خدا اینطوری هم واسه تو بهتره هم واسه سهیل....تو رو خدا حرفم رو گوش کن...و زندگی که داشت گریه می کرد اومد طرف در خونه ی ما و زنگ زد. من مثل برق گرفته ها از جا پریدم که در رو باز کنم. ولی مامانم مانع شد و من هم نرفتم....(البته این رو بگم که من از دوسه شب قبل هی فکر کردم و به نتیجه رسیدم که شاید اینطوری بهتر باشه و زندگی بره بهتره و اگر خدا بخواد ما به هم خواهیم رسید و به خاطر این بود که من راضی شدم که نروم در رو باز کنم و گرنه ....)خلاصه سحر رفت در رو باز کرد. به سحر گفتم به زندگی بگه که من هم دلمه زندگی بره اصفهان و با خیال راحت بره به سلامت. یه نامه هم براش نوشتم که دیگه ولش کن!!!! خلاصه سحر و زندگی مثل دو تا خواهر که می خوان واسه همیشه از هم جدا شن تو بغل هم گریه کردن و خداحافظی کردن و زندگی رفت........

دیگه اون مجتمع رنگ و بویی نداشت. خونه ی ماهم رنگ وبویی نداشت. من و سحر هم حوصله نداشتیم. دیگه مثل سابق صدای شلوغی کردن و خندیدن من و سحر خونه رو رو سر نمیذاشت. مامان هم چند بار باهام حرف زد،حتی یکی دوبار گریه کرد و التماس کرد که زندگی رو فراموش کنم ولی مگه می شد.... به خدا نمی تونستم.هر روز می رفتم توی اون پارکی که آخرین بار با زندگی رفتیم و من می نشستم و گریه میکردم. اون پارک یه باغبون داشت که تنها زندگی میکرد و خونه اش هم همون نزدیک پارک بود. چند بار که تا نزدیکای غروب تو پارک بودم گریه مییکردم اومد پیشم و گفت : مشکلی پیش اومده پسرم. بار اولی که اینو گفت یه چیزی تو چهره اش دیدم که خیلی خوشم اومد. یه نورانیت خاصی داشت. معلوم بود از اون پیرمردهای باحاله. بار اول گفتم نه هیچی. اما بار دوم دیدم که شاید این فرد خوبی باشه واسه درددل کردن. واسه همین منم سیر تا پیاز زندگیمو براش گفتم. اونم برام از خودش بود. میگفت اسمش عبدالرضاست ولی دور وبری هاش بهش میگن حاج رضا. پدر سه تا شهید بود. خودش هم از اون کسایی بود که هشت سال جنگ رو تو جبهه با عراقی ها جنگیده. آدم سرحال و شادی بود. با این که تقریبا هفتاد سال رو داشت. خلاصه من و حاج رضا با هم شدیم دوتا رفیق صمیمی! به طوری که هر روز می رفتم پیش حاج رضا و باهم درد دل میکردیم و انگار سال هاست همدیگه رو میشناسیم. عید فرارسیدو ما رفتیم مشهد. من هم با یه دل تنگ راهی حرم آقا امام رضا شدم. دوسه روز مونده بود به سیزده به در که ما برگشتیم. اولین کاری که کردم رفتم سراغ حاج رضا. ازم گلایه کرد که چرا سری بهش نمی زنم و دعوتم کرد به یه چایی خوشمزه.

در تموم این مدت که تقریبا یه ماه می شد ، من و زندگی از هم دور بودیم و برای هم دلتنگ. من توی این یه ماه حتی یک لحظه هم از ته دل نخندیدم و فقط یه لبخند مصنوعی میزدم که اسرار دلم بر ملا نشود!!!!

 

عید تموم شد و ما دوباره راهی مدرسه شدیم.

بعد از دوسه روز ، من که تازه از مدرسه برگشته بودم ، دیدم سحر خوشحال و خندان افتاد تو بغلم و گفت : داداشی  مژده بده. مژده....

گفتم : ها؟ باز دوباره چه خبر شده؟

گفت : عزیز دلت زنگ زد!

من اصلا حواسم به زندگی بنود. پرسیدم : عزیز دلم دیگه کیه؟

گفت : ای بابا ! داداش مجنون من ، لیلی زنگ زد. زندگی زنگ زد.....

من دست و پام رو گم کردم. گفتم : خب چی گفت؟

ـــ هیچی ! فقط گریه کرد. من می پرسیدم حالت چطوره ؟ میگفت سهیل کجاست؟ اصلا یه حالی هم از ما نپرسید بی معرفت.... و زد زیر خنده.....

من هم با او هم صدا شدم و زدم زیر خنده. بعدش سحر یه هدیه بهم داد. سحر یه شماره تلفن داد که مال زندگی بود. من طاقت نیاوردم و به سحر اصرار کردم که همون لحظه زنگ بزنه. مامان و بابا خونه نبودن و ما با خیال راحت می تونستیم با هم حرف بزنیم. خلاصه بعد از کلی التماس و خواهش ، سحر زنگ زد خونه ی عمه ی زندگی و خودش رو یکی از دوستای هم کلاسی قدیمی زندگی معرفی کرد. زندگی تا اومد پای تلفن سحر بدون اینکه حرفی بزنه گوشی رو داد به من ، وای خدای من! پشت این تلفن یه فرشته ای بود که داشت هی میگفت: الو...الو بفرمایید.....

من بعد از چند بار که زندگی صدا زد گفتم : .....(زندگی).... منم سهیل.....

حس کردم که یه دفعه بدن زندگی سرد شد. بدن خودم هم سرد شد. چند لحظه سکوت کردیم و من دیگه نتونستم جلوی گریه ام رو بگیرم. مثل بچه هایی که صدای مادرشون رو میشنون ، ضجه می زدم و زندگی رو از پشت تلفن صدا میزدم. اما زندگی خودش رو کنترل می کرد.

به خاطر این که مطلب خیلی طولانی نشه نمیگم که به هم چی گفتیم. ولی مهم ترین چیزی که گفتم بهش این بود که من یه روز میام اصفهان و تورو خواهم دید. آدرس خونه و مدرسه ی زندگی رو تو اصفهان گرفتم و گفتم دفعه دوم زمانی باهات حرف می زنم که تو اصفهان کنارت نشسته باشم. تلفن رو قطع کردیم و من انگار دوباره جون گرفته بودم. حالا تمام فکر و ذکرم شده بود اینک برم اصفهان دنبال زندگی.

یه روز رفتم پارک و موضوع رو به حاج زضا گفتم. حاج رضا بهم دلداری داد. ازش خواستم کمکم کنه و حاج رضا که حالا بعد از دو سه ماه تبدیل شده بود به همراز و بهترین رفیق من ، بهم قول داد که کمکم کنه تا هر طور شده زندگی رو ببینم. فقط ازم یه قولی گرفت. اونم اینکه توی این یکی دوماه فقط به فکر درسام باشم تا بتونم نمرات خوبی توی امتحانات بیارم و تتوی درس ها افت نکنم. من هم قول دادم و نشستم پای درس هام. چند بار زندگی به خونه زنگ زد. ولی من به سحر گفتم که به زندگی بگه من به خودم عهد بستم که بار دومی باهات حرف میزنم کنارت باشم. اما خوب...... عشق که عهد و پیمان سرش نمی شه....بعد از دوسه بار طاقت نیاوردم و باهاش حرف زدم!!! ولی خب همون یکبار بود و دیگه باهاش حرف نزدم. حالا دیگه امتحانات پایانی که تازه هم شده بودن نهایی و خیلی سخت می گرفتن ، تموم شد و می دونستم که نمراتم خیلی عالی شدن. به خاطر همین با خیال آسوده از تجدیدی (که البته اصلا هم تجدیدی نداشتم هیچ وقت) شروع کردم به نقشه کشیدن برای اینکه به اصفهان برم و زندگی رو ببینم.......

تو قسمت بعدی حالا براتون می گم که آیا رفتم یا نرفتم و چه به سرم اومد؟؟؟؟

فکر کنم تو دو قسمت دیگه بتونم تموم کنم داستان رو....

پس تا بعد.....خدا حافظ.....

[ 91/02/25 ] [ 15:17 ] [ سهیل ] [ ]
سلام دوستای گلم....

دیگه زیاد حرف نمیزنم و میرم سراغ اصل داستان

اونروز تا نزدیکای ظهر توی اون بوستان نشستیم و از آرزوهامون گفتیم و از این که هر دومون دوست داریم کنار هم بمونیم. نزدیکای ظهر بود که برگشتیم دم مدرسه هامون و البته خیلی خوب تونستیم نقش بازی کنیم و کسی نفهمید که ما مدرسه نرفتیم و به خوبی و خوشی وارد خونه شدیم....

اما برخلاف یک هفته گذشته مادرم سراغم نیومد و پدر اومد...پدرم هم نمیدونست که چرا مادر نیومده دنبالم....رسیدیم خونه اما چشمتون روز بد نبینه....همچین که در رو وا کردیم دیدیم که مادرزندگی و خود زندگی خونه ی ما هستن .....سحر هم بود....اما مامان زندگی خیلی عصبانی بود وتا من و بابام رو دید با عصبانیت تمام اومد سمت من و گفت: دستت درد نکنه سهیل جون.... من گفتم تو مثل داداش دخترم میمونی... تو این چند سال گذاشتم با هم برین بیرون ،تو درسا همدیگرو کمک کنین... اما حالا میفهمم که اشتباه کردم. حالا کارتون به جایی کشیده که از مدرسه در میرین...

من که نمیفهمیدم مامان زندگی چی داره میگه و از کجا فهمیده و بابام هم که کاملا گیج شده بود به مامان زندگی گفت : سع...خانوم یه لحظه اجازه بدین.... اینجا چه خبره؟خانوم ....سحر ....سهیل....

من که نمی دونستم چی جواب بدم....نگاهی به سحر کردم اونم مستاصل شونه بالا انداخت و با گریه رفت تو آشپز خونه. مادرم گفت : آقا مهدی بیا بشین برات بگم تو این یکی دوهفته چه اتفاقاتی افتاده....زندگی ومامانش و من هم نشستیم ببینم مامانم چی میگه....بابا هر لحظه از دست من عصبانی تر و از مامان زندگی شرمنده تر میشد.همه چیز برای بابای من هم روشن شد...و حالا مونده بودیم که کی به علی آقا (بابای زندگی) بگه؟ البته بماند که پدرم با من چه کرد؟ برای اولین بار بود که دستای پدرم محکم با صورتم برخورد میکرد... به سرم زده بود که از خونه فرار کنم. البته جرات رفتن تو خیابونارو نداشتم اما یه دوست داشتم که همیشه باهام موند....اون هم مصطفی...توی اتاقم نشسته بودم و اشک میریختم....بابام باز برای اولین بار دستور داده بود که صدا از دیوار بیاد از من و سحر نیاد....و من نذاشتم حتی سحر وارد اتاقم بشه....

خدایا آخه چقدر من بدبختم؟ چرا هیچ کس نیست که درد مارو دوا کنه؟ مگه ما گناه کردیم؟ اگه عاشقی گناهه چرا تو اون رو آفریدی؟

و این حرفایی بود که من داشتم باخدای خودم میگفتم و آروم آروم اشک میریختم....نمیدونم ساعت چند بود؟ دلم به شدت ضعف میکرد؟ نه صبحونه خورده بودم نه ناهار و نه شام.... فقط یکی دوتا کلوچه داخل کشوی میزم بود که اونا رو خوردم....ولی از وضع تو خیابونا حدس میزدم که ساعت ده ویازده شب باشه...علی آقا اونشب با مادر زندگی اومده بودن خونه ی ما...و داشتن باهم صحبت میکردن و بابام ماجرا رو براشون توضیح داد...من تا فهمیدم گوشی اتاقم رو برداشتم و به خونه ی زندگی اینا زنگ زدم اما کسی جواب نمیداد؟ خدایا یعنی چی شده؟ اخه زندگی که نیومده خونه ی ما؟ کجا میتونه رفته باشه؟ نکنه خودکشی کرده؟ و هزار جور فکر و خیال دیگه ....(بعدها فهمیدم که گوشی اتاقش رو برداشته بودن)اون لحظه هیچ فکری به ذهنم نمیرسید تا این که یه لحظه چشمم به عکس شهیدی افتاد که به اتاقم بصب بود و یه بیسیم کنارش....یاد این افتادم که یه روز که باسحر سه تایی رفته بودیم بیرون چهارتا بیسیم اسباب بازی ها گرفتیم که تا شعاع دویست متری جواب میداد...خونه ی ماو زندگی هم که یه متر بیشتر فاصله نداشت و اتاق من هم چسبیده به خونه ی اونا بود....پنجره ی اتاقم رو باز کردم وبا دستام به شکلی ماهرانه و روشی خاص(که شاید بعضی هاتون بلد باشین) صدای جغد درآوردم که شاید زندگی بشنوه و بیاد دم پنجره.... خوب معمولا خدا اینجورموقع ها هوای دلشکسته هارو خیلی داره.... بعداز چند بار دیدم یه فرشته از پنجره سرش رو کرد بیرون و برام دست تکون داد....با خوشحالی بیسیم رو نشونش دادم و اونم رفت که بیسیم رو روشن کنه....و حالا ما دوتا شروع کردیم به حرف زدن.....

من می خوام حرف زدن خودم رو با این شعر از مرحوم قیصرامین پور توصیف کنم:

بوی بهشت میشنوم از صدای تو

نازک تر از گل است گل گونه های تو

ای درطنین نبض تو اهنگ قلب من

ای بوی هرچه گل ، نفس اشنای تو

صد کهکشان ستاره و هفت آسمان حریر

آورده ام که فرش کنم زیر پای تو

چیزی عزیزتر ز تمام دلم نبود

ای پاره ی دلم ، که بریزم به پای تو

در خاک هم دلم به هوای تو می تپد

چیزی کم از بهشت ندارد هوای تو

بگذار با تو عالم خود را عوض کنم

یک لحظه تو به جای من و من به جای تو

این حال و عالمی که تو داری برای من

دار و ندار و جان و دل من برای تو

برای تو

برای تو.....

بله دوستان....با این حال من و زندگی داشتیم باهم درد دل میکردیم. که از پذیرایی صدای خداحافظی علی آقا اینا اومد....سریع به زندگی خبر دادم و اونم پنجره رو بست و بیسیم رو خاموش کرد.... و حالا خداخدامیکردم که علی آقا کاری بازندگی نداشته باشه!!!به خدا حاضر بودم بابام زیر لگد خردم کنه ولی کسی حتی صداش رو روی زندگی من بلند نکنه....بعد از چند دقیقه سحر در زد:

داداش ؟!! داداش سهیل ؟!خوابی ؟ اگه بیداری بیا بابا اینا میخوان باهات صحبت کنن؟ پاشو بیا یه چیزی هم بخور ! الان غش میکنی از ضعف... تو روخدا اگه بیداری بیا بیرون...بابا و مامان عصبانی نیستن ! وضعیت سفیده ! بیا باهاشون حرف بزن...

سحر این ها رو باصدایی نه چندان قوی (از سرگریه ی زیاد)گفت و رفت...چند دقیقه بعد از اتاق اومدم بیرون و رفتم دست وصورتم رو شستم و رفتم تو پذیرایی... مامان و بابا و سحر نشسته بودن روکاناپه و هرکدوم تویه فکری بودن... سلام کردم و نشستم از سلام کردن بابا معلوم بود آروم شده و میشه باهاش صحبت کرد. مامان  هم رفت تا یه خورده غذا برام گرم کنه...بابا اول میخواست سحر رو بفرسته تواتاقش ولی من گفتم که اگه سحر بره من هم میرم . آخه سحر تنها کسی بود که حرف دل من و زندگی رو میفهمید و عشق مادوتارو باور کرده بود.بابا شروع کرد صحبت کردن:

ببین سهیل جان ! میدونم چه حالی داری من خودم هم اینطوری بودم.این مقتضای سن توئه. ولی باور کن این ها همش عشق بچگانه است ...یه جور هوسه...و از این جور حرفا که بزرگترا میزنن!!!!

و من با تمام بغضی که در گلو داشتم به روکردم به همه و گفتم که من زندگی رو دوست دارم.نمی خوام از دستش بدم. چندین ساله که عشقش رو تودلم پنهان کردم. اما حالا که بر ملا شده دیگه نمیخوام هیچ حرفی نگفته بمونه. من اون دختر رو دوست دارم و  اون هم من رو دوست داره. ما میخوایم با هم زندگی کنیم. میخوایم یار و مونس هم باشیم. ما تاالان حتی به هم دست هم ندادیم چه برسه خلاف دیگه ای ازمون سر زده باشه. چرا شما دارین این کار رو با ما میکنین. و من هم همه ی حرف هام رو به خانواده ام زدم. با دلایل عقلانی.

پدرم : آخه سهیل ازدواج واسه ما زوده. شما بچه اید! سرد و گرم نچشیدید!

من : آخه کی حرف ازدواج زد. من میگم مارو از هم جدا نکنید. بذارین ما با هم باشیم. عقد دائم نمیخواد. زیر یه سقف هم نمیریم ولی نامزد که میتونیم باشیم. بدون این که کسی از موضوع باخبر شه. تا وقتی که رفتیم دانشگاه اونوقت عقد میکنیم. خدارو شکر نه ما چیزی کم داریم و نه اونا. طبقه بالای خونه ی اقاجون هم که خالیه.(آقا جون ، پدر پدرمه که از اون تاجر قدیمیای فرشه و یه خونه سه طبقه داره و دوتا دو طبقه ،هرکدوم از افراد فامیل ازدواج میکنن و خونه ندارن اون دو طبقه بالای خودشوعزیز جون رو یا مجانی یا با اجاره کم میده بهشون تا سروسامون بگیرن.خداییش هم که خونه پربرکتیه و هرکه رفته توش سریع صاحب خونه شده وزندگیش رونق گرفته!!!ما خودمون هم چندسال اونجابودیم!!!بگذریم....)

خلاصه من همه ی حرفام رو زدم که دیدم بابام گفت : چشمم روشن ! فکر همه جاشو هم کرده. نه خیر آقا سهیل. این حرفا تو کت من و مادرت نمیره . علی آقا و خانومش هم قبول نمیکنن. پس این فکر و خیالات بچگانه رو از سرت بیرون کن و بچسب به درست! ناسلامتی قراره بشی دکتر!!!سال دیگه کنکور داری!

وبا یه لبخند که از روی بی خیالی بود من رو به شامم دعوت کرد. اعتراف میکنم که نتونستم از اون بوی لذیذ غذا اونم بعد از ده یازده ساعت بگذرم. شام رو خوردم و رفتم تو اتاقم. دیگه واقعا فکر رفتن به خونه ی مصطفی به ذهنم رسیده بود اما دیروقت بود.

فردا رفتم مدرسه. بعداز سوال جواب کردن من توسط ناظممون(که انصافا ادم خوش برخورد عاقلی بودوباهم خیلی رفیق بودیم) رفتم سر کلاس......خب بعد از مدرسه اومدم خونه....یک راست رفتم سراغ سحر و ازش احوال زندگی رو پرسیدم...اول جوابم رو نداد.... بعد دیدم داره از جواب دادن طفره میره. سرش داد زدم و گفتم : چه مرگت شده سحر؟ بگو ببینم حال زندگی خوبه یا نه؟دیشب چی گفته به مامانش اینا؟

سحر که حال من رو دید ، اول آرومم کرد: بعد با یه بغضی گفت : مامانش اینا قبول نکردن که شما با هم نامزد کنین. اونا هم حرف مامان اینا رو زدن. زندگی بهشون گفته که هیچ وقت نمیتونه تو رو فراموش کنه . زندگی صبح با گریه گقت قراره مدرسه اش رو ببرن اصفهان. اونجا عمه اش مدیره یه دبیرستان  دخترونه ست و کارای انتقالش روهم تاچند روز دیگه درست میشه و قراره که زندگی چند وقتی بره اصفهان! داداشی تو رو خدا خودت رو نارحت نکن. همه چی درست میشه!!!

من از بالا روتخت سحر افتادم و یه لحظه چشمام رو بستم ودیگه نفهمیدم چی شد! وقتی چشم باز کردم دیدم به دستم یه سرم تقویتی وصله و روی تخت اتاقم بی جون و بی نفس افتاده بودم!

شما حال من رو تو ذهنتون تجسم کنین!

یعنی زندگی قراره بره؟؟!! یعنی من هیچ وقت اون رو نخواهم دید؟ چی قراره سرم بیاد خدایا!!!!

این حال من بی توست

بغض غزلی بی لب

افتاده ترین خورشید

زیر سم اسب شب

قربونتون برم تا قسمت بعد...

یا علی....

شهادت جانسوز بی بی دوعالم حضرت زهرا(سلام الله علیها) وآغاز ایام فاطمیه را هم به همه ی عشاق آن حضرت تسلیت میگویم.

[ 91/01/24 ] [ 15:24 ] [ سهیل ] [ ]
سلام دوستان

حالتون خوبه؟ اولین روز کاری سال ۹۱ چطور بود؟خوش گذشت؟ به ما که خیلی حال داد....چون من چند روز دیگه کلاسام شروع میشه و امروز تا لنگ ظهر تو خواب ناز بودم.....ولی مدرسه رفتن بعد از سیزده به در هم عالمیه ها......یادش به خیر....بیچاره بابا مامانمون چه زجری میکشیدن تا مارو واسه مدرسه رفتن بیدار کنن!!!یادمه مادرم همیشه روز اول بعداز عید که میخواستیم بریم مدرسه بهترین و مفصل ترین صبحونه رو برای من و سحر مهیا میکرد...چه حالی میکردیم....ولی به قول خیام:

این قافله ی عمر عجب میگذرد.....

خب دیگه زیاد کشش ندیم و بریم سر اصل مطلب....

بله دوستان....امان از همسایه ی فضول و دهن لق...اونروز من و زندگی تو بوستان محلمون داشتیم حرف میزدیم که سروکله ی همسایه مون پیدا شد و اونم رفت راست موضوع را گذاشت کف دست مامانامون و مادرامون هم من و زندگی وسحر رو گذاشتن تو قرنطینه.....از اون روز به بعد مادر من رو با ماشین خودش میبرد میرسوند و بعد میرفت سر کار....مادر زندگی هم وقتی میذاشت زندگی با سحر بره مدرسه که مطمئن میشد من رفتم....چون مسیر مدرسه من با اوندوتا یکی بود.سه چهار روز به همین وضعیت گذشت و من کم کم داشتم دق میکردم...با مادر قهر بودم و با پدر هم زیاد حرف نمیزدم.یعنی نای حرف زدن نداشتم.همش بغضی تو گلوم بود و تا میومدم حرف بزنم میخواست گریه ام بگیره....فقط این وسط سحر بود که مثل باد صبا میان عاشق و معشوق خبر رسانی میکرد و مادوتا رو دلداری میداد....هر روز من برای زندگی و اون هم برای من نامه مینوشت و به سحر میدادیم به دست اون یکی برسونه. تو این سه چهار روز اونقدر به ماسخت گذشت که ما احساس میکردیم چند ساله که از هم دوریم.بعد از یه هفته که من و زندگی تنها و تنها از طریق نامه با هم رابطه داشتیم و حتی صدای همدیگه رو هم نشنیده بودیم ،دیدم زندگی تو نامه اش نوشته بود که قصد داره از مدرسه فرار کنه و دیگه خسته شده و میخواد من رو ببینه و اگه من رو نبینه دیگه هیچ وقت هیچکدوممون زندگی رو نخواهیم دید...من میدونستم که حرفش کاملا جدیه! نمیدونستم چی کار کنم؟ از طریق سحر بهش گفتم که باشه یه روز منم از مدرسه فرار میکنم تا همدیگه رو ببینیم...بالاخره تویه یه روز سرد بود که من وقتی از مامان خداحافظی کردم و تادم در اومدم با مصطفی که بهترین دوستم بوده وهست هماهنگ کردم که سر دربان مدرسه رو گرم کنه تا من از مدرسه بزنم بیرون....ما توی دبیرستان برگه غیبت داشتیم و بزرگترین شانس من هم این بود که مصطفی مبصر کلاس ما بود و اون روز رو برام غیبت نزد ، هرچند که چند روز بعد گند کارمون در اومد...

اما براتون بگم از اون روز که بعد از یه هفته که نه .....هفت قرن!!!!من و زندگی هم دیگه رو دیدیم....

زندگی براش شده بود درس عبرت که دیگه تو بوستان محل قرار نذاریم....به خاطر همین رفتیم یه بوستان دیگه....یادم نیست کجا بود.از این بوستان محلی ها بود و معروف نبود....ولی هرچی بود اونجا هیچ کس مارو نمیشناخت....من زودتر رسیدم....داشتم از سرما یخ میزدم و نمیتونستم رو نیمکت بشینم و هی داشتم قدم میزدم....دیدم یه چیزی از پشت سر نشست روی شونه هام....وقتی برگشتم دیدم دسته گل بزرگی بود پر از شاخه های مریم و رز...نمیدونم میتونین اون لحظه ی من رو درک کنین یا نه؟ولی اون لحظه بی اختیار تا چشمم به چشمم همه ی زندگیم افتاد...زدم زیر گریه و های های مثل بچه کوچولو ها گریه میکردم.زندگی هم داشت به من میخندید و هم داشت اشک میریخت....نمیدونستیم چی باید بگیم.فقط هر چند لحظه یه بار به هم نگاه میکردیم و چند قطره اشک میریختیم. زندگی میگفت: به خدا اگه نمی یومدی منم دیگه به خونه برنمیگشتم...

بهش گفتم: دیوونه نشی یه وقت ...بری و من رو بکشی.اونوفت خونم گردن توئه ها.

خندید و گفت: من تا آخر عمر فقط جایی میرم که تو هم اونجا باشی...

با یه حالت شوخی گفتم : حتی اگه برم تو آتیش...

باهمون حالت دخترونه یه شاخه گل رو توصورتم زد و گفت: حتی اگه بری تو آتیش

و بعد دوتایی از ته دل زدیم زیر خنده.

اون روز تانزدیکای ظهر نشستیم و درد دل کردیم. بعدش من گفتم: اینطوری نمیشه. باید راست و حسینی بشینیم و با خانواده ها حرف بزنیم. ببینم چرا اینقدر مارو محدود کردن. مادوتا که حتی به هم دست هم نزدیم...چه خلافی کردیم به غیر از این که همدیگه رو دوست داریم. زندگی هم قبول کرد و تصمیم گرفتیم شب با مادرامون حرف بزنیم.

 

[ 91/01/15 ] [ 2:20 ] [ سهیل ] [ ]

سلامی چو بوی خوش آشنایی......

سلام دوستای عزیز

سلام به همه ی آبجی ها و داداشای گلم

سال نو مبارک.....

اول از همه اونایی که جدید میان و قسمت آخر رو نخوندن،برن پایین بخونن بعد بیان سلام و احوالپرسی....

صدوبیست و نه سال به این سال ها.....

آقا جاتون خالی بود تو مدینه و مکه.....

 

نایب الزیاره از طرف همتون بودم......

مخصوصا آبجی ملیسا و مهلا.....

البته داش حسن یادمون نرفت و همچنین بقیه ی رفقای خوب نتی.....

حالا اگه خواستین بگین تا یه سفر نامه هم براتون بنویسم....

البته بعد از اتمام داستان.....

ولی خب اگه وقت بشه براتون حتما سفر نامه رو مینویسم......

راستی هرکه دلار ارزون تر از بازار میخواد بیاد پیش خودم!!!!!!

خب دیگه چی بگم؟؟!!!!

دیگه همین دیگه.....

سلامتی....خوبی ......عید اومده / عید شما مبارک....

قسمت جدید رو هی میخوام بنویسم....هی حال ندارم....هی میخوام بنویسم...هی حال ندارم....به سحر هم میگم بیاد بنویسه اونم میگه حال ندارم....

تو رو خدا دوره زمونه رو میبینید.....دیگه خواهرمون هم کاری برامون نمیکنه......دخترا همینن دیگه!!!!!!!

(اوه ...اوه....الانه که سروکله ی نظرات هجومی از سوی دخترخانوما پیدا شه....)

بی خیال جو سازی!

حالا اگر شد امروز یا فردا براتون مینویسم....نمی دونم.....

دیگه حرفی ندارم....

ببخشید مزاحم شدیم ها.....

تو رو خدا اومده بودیم دو دقیقه خودتون رو ببینیم ....

همش مهمونی بودین و وقت نکردین بیاین!!!!!

دوستای گلم

فعلا......بای بای

[ 91/01/04 ] [ 1:40 ] [ سهیل ] [ ]

سلام دوستان عزیز

شرمنده ام....به خدا....

آقا میدونم ناراحتین....میدونم دلتون میخواد یه بلایی سرم بیارین.....میدونم همه ی اینا رو .....ولی به خدا اصلا وقت ندارم... سرم اونقدر شلوغه که الان دوسه هفته است خونواده رو زیارت نکردم!!!!!!

میدونین کجام؟

من الان تو یکی از باحال ترین شهرهای ایرانم.....من الان از بروجرد دارم این پست رو براتون مینویسم. خیلی جای باحالیه. یه دو هفته ای میشه اینجاهستم. چون دارم رو پایان نامه کار میکنم.و باید میومدم همین نزدیکیهای بروجرد واسه یه سری تحقیقات...و به خاطر همین یه دوهفته ای به کامپیوتر و اینا دسترسی نداشتم تا اینکه دیروز یکی از دوستام که خودش اهل بروجرده ،برام لپ تاپم رو آورد....باید البته ازش تشکر کنم که یه چند روزی هم مزاحم آقا امیر رفیق جون جونیم شدم....خب بگذریم....

برخی از دوستان خواستن یه خلاصه ای بنویسم.....چشم این پست هم یه خلاصه از فصل اول که تموم شد. و حالا باید وارد فصل دوم بشیم....راستی یه نکته....

آقا من داره به سحر حسودیم میشه....خیلی دارین ازش تعریف میکنین!!!!با دوتا پست که نوشت دیگه طرفدار واسه ما نذاشته....و البته دوستان به من هم خیلی لطف دارین و این من باب مزاح ذکر شد!!!!!

پسرا و دخترا !!!! من چهارده سالم بود که از خونه ی قبلی مون اومدین خونه ی جدید. با بچه های فامیل  اسباب کشی کردیم. من و پسر عموم با پله اسباب رو میبردیم بالا. بار اولی که رفتم بالا یه دختری دیدم که همسن خودم میزد و داشت با سحر خواهرم حرف میزد. همون بار اول دلم ریخت. از اون لحظه به بعد هر بار میدیدمش دلم هری میریخت و من نمیدونستم که عاشق شدم. ولی خیلی دلم میخواست با این دختر خانوم که چهره اش مث فرشته هابود حرف بزنم و بگم و بخندم. سر شانس خوبم سحر با زندگی(همون دختر خانومه)خیلی زود گرم گرفت و به خاطر سحر هم من بیشتر زندگی رو میدیدم.خیلی حال و هوای خوبی داشتم. ولی اصلا حتی به ذهنم هم نمی رسید که عاشق شده باشم. ماه ها ژشت سر هم میگذشت و من بیشتر عاشق زندگی میشدم. تا این که یه روزی بالاخره فهمیدم که بعله....عاشقی بد دردیه. نزدیکای عید بود. که قرار بود ما با خانواده ی زندگی اینا بریم مسافرت. اما اونا به خاطر مادربزرگ زندگی که حالش بد شده بود ما رو رها کردن و رفتن به شهرشون. اما هنوز به اصفهان نرسیده تو جاده تصادف میکنن.مادر زندگی به شدت آسیب میبینه ،علی آقا و زندگی هم میرن تو کما. نمیدونین چه حالی داشتم. تمام کارم شده بود گریه ...شب و روز دعا میکردم و اشک میریختم. چند باری هم از مدرسه که تعطیل شده بودم رفته بودم بهشون سر زده بودم. من که یه پسر پر شور پرحرفی بودم. حالا به یه پسر گوشه گیر تبدیل شده بودم. دوسه هفته بعد از عید بود که دیدم سحر خوشحال اومد رومو ماچ کرد و گفت که زندگی به هوش اومده. اون لحظه خدا بهم جان دوباره ای به من بخشید. چند روز بعد که اومدن خونه و ما رفتیم پیششون ، من دوباره به همون پر حرفی برگشته بودم . اون شب وقتی اومدیم خونه و هر کی رفت تو اتاق خودش ، منم رفتم نشستم پای دفتر خاطراتم. چند دقیقه بعد سحر اومد تو اتاقم. یه خورده حرف زدیم. بعد گفت که سهیل نکنه تو عاشق شدی؟ و من موضوع رو گرفتم. سحر فهمیده بود که من عاشق شدم. از اون شب سحر تلاش میکرد که من و زندگی رو به هم برسونه ولی یا موقعیت جور نمید یا من جلوش رو میگرفتم. با مکلف شدن من هم دیگه روابط بین من و زندگی سردتر شده بود و همدیگر رو کم تر میدیدیم. روزها میگذشت و ما سه تا )من و زندگی و سحر( روز به روز بزرگ تر میشدیم. تا این که دوسال گذشت و من و زندگی به سوم دبیرستان و سحر اول دبیرستان رفتیم . تو یه روز سرد زمستونی سحر زندگی رو کشوند تو پارک و همه چی رو بهش گفت. خود سحر میگه : من انتظار داتم زندگی من رو با سیلی کبود کنه ولی زندگی که اشک از چشماش جاری میشه به سحر میگه من خیلی وقته به سهیل علاقه دارم ولی هیچ وقت بروز ندادم و منتظر یه چنین روزی بودم و این جوری میشه که بعد از ظهر همون روز با هماهنگی سحر ، زندگی با یه دسته گل میاد خونه ی ما. و من هم با دیدن اون دسته گل و شنیدن حرفای زندگی حالم بد میشه و فشارم میفته و از اون روز ماجرای عشق و عاشقی ما شروع میشه......

خب امیدوارم که دوستان از این خلاصه راضی باشین وگرنه دیگه برین قسمت ها رو بخونین دیگه.

حالا بریم سراغ ماجرای اصلی.....

به نام خدا

اون روز وقتی یه خرده حالم جا اومد ، رفتم نشستم سر مبل و زندگی و سحر داشتن به حال من میخندیدن. منم که هم خوشحال بودم و هم برق گرفته ، با یه حالتی که مثلا عصبانیم گفتم : آخه دخترا این کارا چیه ؟ نمیگین یه وقت من پس بیفتم؟ سحر با خنده گفت : نه داداشی بادمجون بم آفت نداره . و دوباره با هم شروع کردن خندیدن و من که دیگه چاره ای نداشتم خنده ای از عمق دلم برای معشوقه ی بی همتایم سر دادم و کلی گفتیم و خندیدیم.بعد سحر یه چند دقیقه ای مارو تنها گذاشت و من و زندگی کلی با هم درد دل کردیم.

من میگفتم : خیلی وقته منتظر یه چنین روزی بودم

زندگی میگفت: من از همون روز اول ازت خوشم اومد

من میگفتم : خیلی دوست دارم. عاشقتم

اون میگفت: به خدا من بیشتر از تو دوست دارم. تو حداقل یه خواهر و همرازی داشتی . ولی من چی؟ تو این سه چهار سال همه ی درددلام رو توی دلم نگه داشتم و دم نزدم.....

من میگفتم و اون میگفت..... خلاصه یه نیم ساعتی با هم عشق بازی کردیم تا اینکه سحر اومد و گفت خب دیگه لیلی و مجنون حرفارو تموم کنن که الان مامان و بابای مجنون میاد پوست از سر هرسه تامون میکنن. هرسه تامون از ته دل خندیدیم. اون روز چهارشنبه  بود و برای فردا قرار گذاشتیم که بریم یه گردش سه نفری. بعداز ظهر ۵شنبه بود و ما با خیال راحت رفتیم بیرون. اون روز  اول رفتیم سینما. یادمه که فیلم ازدواج به سبک ایرانی بود. نمیدونم دیدین یانه. بعد رفتیم یه کافی شاپ و از اون ور رفتیم پیتزایی سیاوش که سر خیابون بود. بعد از کلی تفریح رفتیم مسجد محل نماز خوندیم!  و اومدیم خونه. عجب روزی بود اون روز. اصلا نمیتونم توصیفش کنم. خیلی قشنگ بود. خنده های ملیح زندگی من رو آتیش میزد و من هم با شعرام فضارو عوض میکردم. رسیدیم تو مجتمع دیدیم که مامان زندگی داره با مادرم حرف میزنه. تا مارو دیدن ، مادرم با عصبانیت پرسید: سهیل مرض گرفته !تا الان کدوم گوری رفته بودین ؟

و من که میدونستم این لحن یعنی باید یه جواب منطقی بدم وگرنه، گفتم : من و سحر رفته بودیم بیرون برای سحر لوازم تحریر بگیریم ، بعد رفتیم مسجد اونجا ....(زندگی)خانوم رو دیدیم و با هم اومدیم خونه .

مادرم قانع شد و حالا نوبت مادر زندگی بود که پرسید : تو کجا  بودی؟

زندگی هم گفت : رفته بودم خونه ی دوستم. بعد هم رفتم مسجد.

و خداروشکر مادرا قانع شدن و مادرم همه مون رو به یه چایی و شیرینی دعوت کرد . ما سه تا هم رفتیم نشستیم رو مبل . من اصلا حواسم نبود. جایی نشستم که اصلا زندگی رو نمی دیدم. سحر با اشاره گفت که بشینم روی کاناپه که بتونم با زندگی عزیزم تله پاتی!!! داشته باشم. رفتم نشستم و هر چند دقیقه یکبار به زندگی نگاه میکردم اون خیلی با ملایمت میخندید و من هم نیشم تا بناگوشم باز میشد. اون شب گذشت. شب های بعدی هم گذشت. حالا دیگه سحر رو یه مقدار زده بودیم کنار و خودمون دو تایی بیشتر قرار میذاشتیم و همدیگه رو مدیدیم. با این که تمام فکر و ذکرمون شده بود عشق و عاشقی ، ولی اصلا درسمون افت نکرد و حتی پیشرفت هم داشتیم. چون لابه لای مسائل عشقولی دوسه تا مسئله هم با هم کار میکردیم!!!و همه ی اینا مال این بود که ما واقعا عاشق هم بودیم . عشق رو با تمام وجود دریافت کرده بودیم. نه مث بعضی ها هر روز عاشق یکی میشن.

نکته نکته! دوستان من.... من ان شاءالله قراره که یکشنبه با کاروان دانشجویی به سفر حج عمره دانشجویی مشرف بشم و نمی تونم که تا عید پست بذارم. پس یه خورده مطلب رو طولانی تر میکنم. به جبران این چند وقتی که نبودم. ان شاءالله نایب الزیاره ی همه بروبچه های خوب نتی هستم. عزیزان من!

به همین منوال ما داشتیم پیش میرفتیم تا این که یه روز یکی از این همسایه های فضول من و زندگی رو تو بوستان محله مون دید. تقصیر زندگی بود. من گفتم بریم پارک ساعی ،یا  جای دیگه ، که زندگی قبول نکرد. و اون همسایه ی فضول که مارو دیده بود وقتی رفته بود مجتمع درست خورده بود به مادر من و مادر زندگی که داشتن از خرید برمیگشتن. و ماجرا رو به هردوشون میگه . خوشبختانه سحر خونه بود و وقتی مادرم از سحر میپرسه که از این ماجرا خبر داره یانه ؟ سحر با اون زبون شیوا و فن بیانش مادر رو کمی تا قسمتی آروم و قانع میکنه. ولی مادر زندگی نه!!! وقتی زندگی میرسه خونه مامانش با عصبانیت تمام ازش میپرسه : کجا بودی؟

خونه ی دوستم؟

- خونه ی دوستت یا تو بوستان؟

زندگی از این حرف جا می خوره و مادرش ادامه میده: دستت درد نکنه. حالا دیگه میری واسم با پسر آقا مهدی دوست میشی. خجالت بکش.

و زندگی با شجاعت تمام و در حالی که هیچ راهی نداره میگه: مامان. به خدا من با آقا سهیل دوست نشدم. من و سهیل خیلی وقته که عاشق هم شدیم ولی تا همین دوسه هفته ی پیش هیچ کدوم از حال دیگری خبر نداشتیم. به خدا مامان من و سهیل همدیگه رو دوست داریم.

و با همین حرف مادر زندگی برای اولین بار و آخرین بار روی زندگی من دست بلند میکنه. که خب جای سیلی مادر هم تا فردا که تو راه مدرسه همدیگه رو دیدیم روی صورت زندگی خودنمایی میکرد! البته همه ی این هارو زندگی خودش برام تعریف کرد. ولی خب لعنت به این شانس. لعنت به همسایه ی فضول. تازه دوهفته بود که ما روابطمون شکل گرفته بود و تازه داشتیم میشدیم لیلی و مجنون واقعی. ولی نشد. مادر من هم در برابر من فقط گفت: دستت درد نکنه سهیل. خوب جواب زحمتای من و بابات رو دادی. این کارا مال یه بچه مسلمونه؟

و من که جوابی نداتم و روم هم نمی شد که بگم چقدر زندگی رو دوست دارم ، با یه بغض سنگین رفتم تو اتاقم. مثل همیشه سحر خانوم به موقع به دادم رسید. اومد نشست کنارم و دلداریم داد. و من هم  همه چیز رو به سحرواگذار کردم. ولی بیچاره زندگی که هیچ کس رو نداشت جز خدا. و باید خودش تنهایی با این مسءله در می افتاد. چون سحر نمیتونست دخالت کنه ، یه مسءله بود بین زندگی و بابا و مامانش. من هم که...... نقش اول این تراژدی بودم.حالا فقط مادرای ما سعی میکردن به باباهامون چیزی نگن و اونا چیزی نفهمن. ولی باباها نمیدونستن که دلیل مخالفت مادرا با این که ما بریم خونه ی علی آقا اینا یا اونا بیان خونه ی ما ، چیه؟ و یه جورا مادرا من و زندگی و یه جورایی سحر رو که جرمش کمتر از مانبود تو قرنطینه گذاشتن و تا اطلاع ثانوی مارو بایکوت کردن.این خودش باعث د یه ماجرا های دیگه ای هم اتفاق بیفته.

خب دوستان شرمنده دیگه. سرتون رو درد آوردم.ولی دیگه باید برم . انشاءالله تا بعد از سفر که دوباره میبینمتون. خیلی دوستون دارم. مواظب خودتون باشین. خدانگهدار.....

[ 90/12/11 ] [ 1:18 ] [ سهیل ] [ ]
سلام بر و بچ !!!

نظراتتون رو خوندم.... به من خیلی لطف داشتین.... من سحرم که دارم مینویسم.... دیگه نذاشتم سهیل بنویسه... گفتم این پست مال منه.... پس باید خودم همش رو بنویسم...

دوستان.... راستش رو بخواین دوست دارم یه مقدار بیشتر بذارمتون تو خماری (البته ببخشید از این کلمات استفاده میکنم ها...) ولی خب آخه میدونم همه منتظرین ببینم که معشوقه ی داداشم چی جواب داد و چه عکس العملی نشون داد..... یه ذره همینجوری برین پایین.... تا جذاب تر بشه.... تو رو خدا همه ی مطلب رو بخونین ....

میدونین که من دانشجوی رشته ی ادبیاتم.... درس امروزمون درباره ی شعر های شیخ اجل جناب سعدی بود....

غم زمانه خورم یا فراق یا کشم

به طاقتی که ندارم کدام بار کشم

اونایی که استاد شجریان گوش میدن با این آوازشون که توی کنسرت ((نوا)) خوندن آشنا هستن....

و یا ای شعر که سعدی میگه:

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

نماند بر سر آتش میسرم که نجوشم

خب دیگه بریم سر اصل مطلب.... اما سهیل که کنار من نشسته و هی داره بهم دستور میده و غرغر میکنه ....میگه که به شما بگم که اگر قسمت های قبل رو نخوندین برین بخونین بعد بیاین....

ولش کن... بریم سر حرف خودمون....

من به زندگی گفتم که سهیل عاشقته.... و چشمام رو بستم و آماده ی این بودم که زندگی حداقل بهم فحش بده ..... اما بعد از چند لحظه که چشمام رو باز کردم دیدم قطره های اشک روی گونه های زندگی داره فریاد میزنه.... گفتم : چی شد؟ چرا گریه میکنی؟ ناراحت شدی ؟ شرمنده ام .... غلط کردم آبجی جونم .... دروغ گفتم .... آّجی....

دیدم زندگی یه خنده ای کرد و با چشمای اشک بار گفت : سحر جونم ، کاشکی از خدا یه چیز دیگه میخواستم...

من که چشمام از حدقه زده بود بیرون .پو داشتم از تعجب میمردم ، زبونم لال شده بود و فقط داشتم به حرفای زندگی گوش میکردم که میگفت:

من از موقعی که رفتم اول دبیرستان ، عاشقه ....عاشقه داداشت شدم.... تا قبل از اون فکر میکردم یه حس برادر خواهریه ، اما از وقتی که دیگه سهیل کمتر باهام حرف میزدو روابطمون سردتر شد ، تازه فهمیدم که قلبم پیش سهیل گیر کرده... تو این یکی دوسال هر چی سعی کردم که به تو یا خود سهیل موضوع رو بگم روم نشد... چند شب پیش از سر گریه ، مامانم بیدار شد و اومد تو اتقم ، البته نذاشتم بفهمه ، ولی تا صبح گریه کردم... دلم خیلی پر بود.... همون شب سر نماز صبح از خدا خواستم که یه جوری خودش موضوع رو به سهیل بفهمونه .... خدا خیلی زود حاجتمو داد آبجی گلم.... از وقتی تو اومدی همیشه حس کردم که یه آبجی و همدرد مهربون دارم .....

من به هیچ عنوان نمیتونستم حرفای زندگی رو باور و هضم کنم. زندگی دست انداخت دور گردنم و از شدت خوشحالی زد زیر گریه .... من هم نمیدونستم چی کار کنم.... من هم زدم زیر گریه .... من و آجی و البته زندگی داداشم هر دو سیر دل گریه کردیم ... بعد یه نگاهی به ساعت کردم .... دیدم وای ساعت نزدیک دو ونیم بعد از ظهره و بابا مامانمون هم خبر ندارن.... البته شانس آوردیم رسیدیم خونه مامان و بابای من خونه نبودن و والدین زندگی هم فکر کردن که کلاس پیشرفته داشته و گیر ندادن بهمون....

حالا فقط سهیل نمیدونست که زندگی اش هم عاشقشه ... اون هم چه جوری.... بد جوری .....

رفتم خونه ..... سهیل خواب بود.... با زندگی هماهنگ کردیم که ساعت چهار با یه دسته گل بیاد خونمون.... چون مامان زندگی خونه بود... ولی والدین من تا شش و هفت غروب خونه نبودن و سر کار بودن. به خاطر همین با زندگی رفتیم یه دسته گل گرفتیم و البته یه کم ریسک کردیم... چون ممکن بود که مامان زندگی ببینه.... البته یکی دوتا از همسایه ها دیدن ولی خدارو شکر لو نرفتیم.... میدونستم که سهیل به خواب زمستانی رفته و تا ساعت شش و هفت عصر از خواب بیدار نمیشه.... به خاطر همین آروم رفتیم داخل و به زندگی گفتم بیا بشین تو پذیرایی تا من هم سهیل رو بیارم.... رفتم با زور سرو صدا و هزار بدبختی بیدارش کردم و تا بهش گفتم زندگی خونمونه مثل برق آماده شد و با قدمای آهسته اومد طرف زندگی که رو مبل و پشت به سهیل نشسته بود و یه دسته گل خوشگل مریم تو دستش بود.... تا سهیل از پشت سر سلام کرد زندگی از جاش پا شد و برگشت و ..... همین که سهیل دسته گل رو دید رنگش پرید.... زندگی دسته گل رو به طرفش دراز کرد و گفت : خیلی وقته که منتظرت بودم.... دوستتون دارم آقا سهیل.... من هم عاشق شمام.... آیا من رو واقعا دوست دارین یا نه یه هوس و خیاله ؟

سهیل اصلا حرفای زندگی رو نفهمید و یه دفعه فشارش افتاد و از بالا نقش زمین شد.... براش آب قند درست کردم و سهیل که حالش جا اومد چند بار این شعر رو برای زندگی خوند:

خوش آمدی و خوشم آمد از آمدنت

هزار جان گرامی فدای بوی تنت.....

بله ... دوستان دیگه وب رو به سهیل میسپارم و شما رو هم به خدا....

[ 90/11/07 ] [ 21:7 ] [ سهیل ] [ ]
خب دوستان اگر قسمت نهم و قسمت های قبل رو نخوندین حتمابخونین....

اما چرا همه رو با هم توی پست ننوشتم چون این پست رو قراره آبجی جونم سحر براتون بنویسه....خودتون دلیلش رو میفهمین...فقط این رو بدونین که با هزار خواهش و التماس راضیش کردم بیاد بنویسه....دخترا همینن دیگه... هر وقت ازشون یه چیزی میخوای برات ناز میکنن....

از این جا به بعد از زبون سحر می خونید....

فعلا خداحافظ....

سلام دوستان ....

من سحرم . میدونم که سهیل همه چیز رو درباره ی من به شما گفته...من زیاد اهل نت نیستم و زیاد هم نمیام ولی داستان های داداشم رو خوندم و پی گیری کردم. من هم به زندگی میگم زندگی که چیزی عوض نشه...

من اونروزا رو خوب یادمه. سهیل عاشق زندگی شده بود....یه عاشق به تمام معنا....یه عاشق واقعی...

اونروزا من تازه به دبیرستان اومده بودم و سهیل و زندگی سوم دبیرستان بودن. خیلی تلاش کردم که سهیل خودش یبه زندگی عشقش رو ابراز کنه ولی نشد. و تصمیم گرفتم خودم دست به کار بشوم. اوایل پاییز بود. من و زندگی هم تو یه دبیرستان درس میخوندیم. من هر روز سعی میکردم که زندگی جریان رو بگم  ولی مثل اینکه داداشم راست میگفت. انگار هر وقت میخواستم به زندگی موضوع رو بگم دهنم قفل میشد. تا اینکه یه روز دل رو زدم به دریا و به زندگی گفتم بیاد با هم بریم پارک نزدیک خونمون. ما با هم رفتیم و نشستیم روی یه نیمکت. زندگی گفت: سحر جان کاری داری ؟

من هم من من میکردم و معلوم بود میخوام یه چیزی بگم.

زندگی دوباره پرسید: آبجی چیزی میخوای بگی؟چیزی شده؟

یه کم دهنم رو مزه کردم و گفتم: میخوام یه چیزی بهت بگم ولی قول میدی ناراحت نشی؟

زندگی گفت: نه آبجی جون. واسه ناراحت بشم.

گفتم: نظرت درباره ی عشق چیه؟

تا این رو پرسیدم زندگی گفت: آی شیطون...با کسی دوست شدی؟عاشق شدی نه؟

یه لبخندی زدم و گفتم : نه، آجی یکی دیگه عاشق شده...

اینبار با لحنی جدی پرسید: چه کسی؟

گفتم: قول میدی ناراحت نشی ؟

گفت: سعی میکنم ...بگو ناراحت نمیشم....

بهش گفتم: اون روزی که ما تازه اومده بودیم تو مجتمع یادته....

-- آره

-- از اون روز تا حالا سُ....سُ...(چشمام رو بستم و تندو سریع گفتم)سهیل عاشق تو شده....خیلی هم دوست داره به خدا راست میگم....

دوستان باور کنید میخواستم بقی اش رو هم براتون بگم.ولی سهیل قسمم داد و التماسم کرد که بقیه  اش رو بعدا بنویسم. پس پست بعدی هم مال منه...انشاءالله...

خدانگهدار....

[ 90/11/06 ] [ 20:22 ] [ سهیل ] [ ]
سلام دوستان من....

ممنون از این که به من و داستان هام لطف دارین....

آقا خیلی میخوامتون.....فقط گله دارم از بعضی از دوستان که یا بهشون خبر میدم سر نمیزنن یا میان و نظر نمیدن....

بگذریم...

تا کجا براتون تعریف کردم؟؟؟؟؟

.

.

.

.

آها!!! یادم اومد....

اونشب سحر با اون سماجت خاص خودش اومد و به من یه دستی زد و زیر زبونم رو کشید....من هم دیدم هیچ راهی ندارم براش همه چی رو تعریف کردم ...این که من عاشق زندگی شدم و....

اما فردای اون شب سحر با زندگی رابطش بیشتر شد. بیشتر بهش سر میزد...وقتی هم باهم میرفتیم بر خلاف خیلی وقت ها از من تعریف میکرد و سعی میکرد همیشه کاری کنه که منو زندگی بیشتر همدیگه رو ببینیم و حرف بزنیم...هر بار هم به یه بهونه ای سحر ما دوتا رو میذاشت و میرفت ....وقتی  برمیگشت درگوشی بهم میگفت : داداش بهش گفتی یا نه ؟ و من برای بار هزارم بهش میگفتم : بابا من روم نمیشه...آخه چی بهش بگم. بگم زندگی من عاشقتم! خب اونجوری که همه چی خراب میشه....

بعد از یکی دوماه که به همین وضعیت گذشت و مدارس هم تموم شد و ما(من و زندگی)هم با نمرات خیلی عالی(همه 19-20)سوم راهنمایی و سحر اول راهنمایی رو پشت گذاشتیم و تابستون شروع شد....دوسه روز بیشتر از تابستون نمیگذشت که سحر گفت: سهیل اینطوری نمیشه....تو چرا بهش نمیگی؟ من به جای تو اعصابم خرد شده...دیگه طاقت ندارم خودم بهش میگم...

من بارها گفتم که سحر اونموقع با اینکه دوسال از من کوچیک تر بود ولی همیشه بهتر ازمن شرایط رو درک میکرد و خیلی بیشتر از سنش میفهمید....اون روز لباساش رو پوشید که بره پیش زندگی و بهش همه چی رو بگه...که من جلوش رو گرفتم و گفتم: آبجی جونم....جون سهیل فعلا بیخیال شو...خودم بعدا بهش میگم

با یه بدبختی سحر رو راضی کردم که بهش نگه....

دوستان چون نمیخوام زیاد وقت شما و بعد خودم رو بگیرم یه کم به جلو میرم...یعنی تا سالی که من سوم دبیرستان بودم و سحر اول دبیرستان...

توی اون دوسالی که ازش میگذرم اتفاق خاصی نیفتاد...و همش تلاش های سحر بود که باعث میشد من وزندگی همدیگه رو ببینیم.

آخه از وقتی که به سن تکلیف رسیدم ،مامان و بابا حکم کردن که دیگه با زندگی روابط رو کم کنم و زیاد باهاش حرف نزنم و یه خرده پیشش سنگین رفتار کنم چون دیگه ما نامحرم بودیم!و به خاطر همین روابطمون مثل قبل زیاد گرم نبود و زیاد هم همدیگه رو نمیدیدم جز وقتایی که با تلاش هاو تدابیر خواهر جونم ما همدیگه رو میدیدم و با هم حرف میزدیم....

ولی خب حالا میریم دوسال جلوتر و زمانی که من و زندگی سخت مشغول درس و کنکور بودیم و سحر هم منتظر بود تا مادوتارو بهم برسونه!!!!

پست بعدی رو حتما بخونید.....

[ 90/10/30 ] [ 22:14 ] [ سهیل ] [ ]

 

 

سلام بر و بچه های خوب و خوشگل و مهربون نتی!!!

دوستون دارم فراوون ......همیشه تو هر زمون.....دوستای خوبی دارم....آخ جون آخ جون آخ جون

این شعر باور کنین همین الان اومد....قشنگ شد نه؟؟؟؟!!!!!

خب... تا اونجایی گفتیم که زندگی من حالش خوب شد و با خرسندی به خانه بازگشت....

من اونروز خیلی خوشحال بودم. حق هم داشتم.

لیلی از در می رسد یاران تماشایش کنید

                                                       پادشاه خوبرویان جهان است این نگار

اونقدر شاد بودم که بابا و مامان و سحر همچین یه بوهایی برده بودند و بهم شک کرده بودند. از قیافشون معلوم بود.ولی خب بازم هیچی بهم نگفتن. ما از صبح که خانواده ی علی آقا رو آورده بودن از بیمارستان خونه ی اونا بودیم تا آخر شب. من هم بلبل زبون تر از همیشه اونقدر حرف زدم و پیش زندگی خود شیرینی کردم تا اینکه مامانم گفت :سهیل بسه چقدر چرت و پرت میگی؟ و من هم ساکت شدم. ولی هی آروم با زندگی و سحر میگفتیم و میخندیدیم. البته سحر هم دو سه بار بهم گفت که دیگه بسه چقدر حرف میزنم. اما هیچ کدامشان نمی دانستند که در دل من چه می گذرد؟

آخر شب از علی آقا اینا خداحافظی کردیم و چون خواهرای علی آقا اومده بودن پیششون نیازی نبود مامانم وایسه پیششون. ما اومدیم خونه ی خودمون در حالی که من همش داشتم میخندیدم. به هم شب به خیر گفتیم و هر کس رفت توی اتاق خودش.

من هم رفتم تو اتاقم و نشستم پای دفترم و شروع کردم به نوشتن. بعد از حدود نیم ساعت دیدم یکی در اتاقم رو زد.سحر بود گفتم حتما دوباره خوابش پریده یا کابوس دیده و چون من همیشه تا ساغت دو یا سه بیدار بودم میومد پیش من. ولی دیدم نه اینبار نه کابوس دیده بود نه خوابش پریده بود. اومد نشست کنارم و من هم سریع دفترم رو جمع کردم و گذاشتم توی کشوی میزم.(به حالت دیالوگی مینویسم)

من--چی کار داری آبجی جونم؟ نکنه دوباره خواب زده به کله ات؟

سحر-- نخیر هم....اومدم باهات دو کلمه حرف بزنم.

--بگو عزیزم. من برادرتم. دلتنگی نکن بگو.

-- سهیل!!!

--ها؟؟؟؟

-- یه چیزی ازت می پرسم راستش رو بگو باشه؟

-- مگه تا حالا من بهت دروغ گفتم که اینبار بگم.

-- خب نه ولی شاید سر این سوال دروغ بگی.

-- خب تو حالا بپرس.

سحر همیشه طوری حرف میزنه که هیچ راه دروغی برات نمیذاره. مثل اون شب که من نتونستم دوباره مثل همیشه بهش دروغ بگم!!

-- داداشی من! ببینم چرا امشب اینقدر شاد و شنگول بودی؟

-- خب این که کاری نداره. بحث انسان دوستیه! علی آقا اینا خوب شده حالشون منم خوشحالم.

 -- نه داداشم. آخه تو دوماهه که تو لاک خودتی. نه حرف میزنی نه میگی میخندی. حالا من واسه ی ...(زندگی) ناراحت بودم ولی تو چی؟ چرا همش کلافه بودی و چشمات هم معلوم بود از سر گریه باد کرده بود.ولی از لحظه ای که بهت گفتم حال ....(زندگی) خوب شده یه دفعه عوض شدی؟ها؟

جوابی نداشتم بدم. خدا بگم چی کارت نکنه سحر با این حرف زدنت. جوابی نداشتم بدم. هرچند که به راز داری و زبون خواهرم اطمینان کامل داشتم و بر خلاف خیلی از برادر خواهرا ما همیشه راز دار هم بودیم و هستیم.ولی خب روم نی شد حرف دلم رو بگم. به خاطر همین من من کردم و گفتم:

خب...خب ،چیزه ،اِه ه ه....ببینم واسه چی اینا رو میپرسی؟ خب بابا اون دوماه محرم و صفر بود منم به خاطر احترام نمیگفتم و نمیخندیدم . ولی اونروز دیگه تموم شده بود دیگه مگه نه؟

سحر که میدونستم قانع نشده بود. گفتم : پاشو برو سحر خوابم میاد میخوام بخوابم. اینقدر چرت و پرت هم نگو.

ولی می دونستم سحر تا جوابش رو نگیره حتی شده تا صبح نخوابه نمیذاره منم بخوابم تا اینکه جواب قانع کننده ای بهش بدم. ولی من پتو رو کشیدم رو خودم . دیدم سحر اومد در گوشم گفت:

داداشی خودم برات میرم خواستگاریش عزیزم....

یه دفعه برق گرفتم . از جا پریدم و گفتم: نه نه نه نه....اصلا هم چنین چیزایی نیست. چی داری میگی سحر. دیوونه شدی؟

سحر گفت: منی که سحر باشم اگه داداش سهیل خودم رو نشناسم واسه لایه جرز دیوار خوبم. حالا داداشی رک و پوست کتده بگو چند وقته خاطر خواه دختر همسایه شدی؟!!!

منم که دیگه هیچ راهی نداشتم و از سحر باخته بودم ، یه کم من من کردم و گفتم:

از همون روزی که وارد این خونه شدیم. از همون بار اولی که دیدمش. یادته با سعید(پسر عموم) از پله ها میومدیم و می رفتیم ،اون روز من یه حالی از دیدن ...(زندگی) بهم دست داد که واسه سعید هم گفتم ، او هم خندید و مسخره کردو.....الان هم خیلی دلم پیشش گیر کرده سحرجان. فکرش داره دیوونم میکنه. خسته شدم از بس دیدمش و بهش نگفتم که دوست دارم ...سحر به خدا باور کن که دوسش دارم . خیلی هم دوسش دارم.

بغض گلوم رو گرفت . دیدم سحر اومد دستم رو گرفت و گفت : قربون داداش احساسی خودم برم. خودم مخشو برات میزنم. اصلا همین فدا میرم باهاش حرف میزنم. خوبه؟

-- نه سحر دیوونه شدی؟ میخوای دیگه بهم سلامم نکنه . نه نمی خواد لازم نکرده...نکنی این کار رو ها سحر!!!

سحر هم گفت باشه . ولی از اون باشه هایی گفت که یعنی تو کاری نداشته باش من میرم میگم....

بله دوستان ....سحر راز دلم رو فهمید و حالا در قسمت های آینده براتون بقیه اش رو میگم....

سخن عشق تو بی آنکه برآید به زبانم

                                                    رنگ رخساره خبر می دهد از حال نهانم

باز گویم که بنالم ز پریشانی حالم

                                                    باز گویم که عیان است چه حاجت به بیانم

[ 90/10/29 ] [ 15:26 ] [ سهیل ] [ ]

ای هوای عشق تو سوز و آه من

گوشه ی ابروی تو قبله گاه من                                 

[ 90/10/28 ] [ 13:37 ] [ سهیل ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام
ممنون از این که وقتتون رو در اختیار من قرار دادیدو به حرف ها و درد دل هام گوش کردید
من سعی کردم در این وبلاگ عین حقیقت رو براتون بازگو کنم و چون به نویسندگی علاقه دارم و از بچگی مینوشتم خاطراتی رو که توی 5 تا دفتر خاطراتم که از اون زمان تا حالا هست رو باز نویسی کردم.....
امیدوارم که لذت ببرید و من رو از راهنمایی هاتون بی بهره نذارید
سهیل
امکانات وب

کد آهنگ در قالبسرا